لسان الملك سپهر
2116
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
بثلاث أصابع ، و أن يأكل ممّا يليه ، و مصّ الأصابع . و أمّا الأدب : فتصغير اللّقمة ، و المضغ الشّديد ، و قلّة النّظر في وجوه النّاس ، و غسل اليدين : آن كس كه بر خوان مائدهاى نشيند سزاوار است كه دوازده چيز بداند : از اين جمله چهار چيز از فرائض است : حلال از حرام بداند ، و خدا را به نام بخواند ، و شكر نعمت گويد ، و در طريق رضا پويد . و آن چهار كه سنّت است : نخست بر پاى چپ تكيه كند تا سكون و قوت قلب را فزون كند ، و با سه انگشت لقمه برگيرد ، و از نزديك خويش دست فراتر نبرد ، و انگشتان را با مكيدن پاكيزه دارد . و آن چهار كه شرط ادب است : نخستين آن است كه لقمه را ستبر « 1 » نربايد و مأكول را به مضغ « 2 » طحن « 3 » شديد فرمايد ، و مردم را كمتر نگران گردد تا مبادا از خوردن شرمگين شوند ، و دستهاى خويش را بشويد . يا علىّ انّ ازالة الجبال الرّواسى ، اهون من ازالة ملك مؤجّل لا تنقص ايّامه . همانا كوه را از جاى بركندن ، آسانتر است كه سلطنت موقت را ، چه روزهاى آن از آنچه مقرر است كاسته نشود . يا عليّ خلق اللّه عزّ و جلّ الجنّة من لبنتين : لبنة من ذهب و لبنة من فضّة ، و جعل حيطانها الياقوت ، و سقفها الزّبرجد ، و حصاها اللّؤلؤ ، و ترابها الزّعفران و المسك الأذفر . ثمّ قال : لها تكلّمي فقالت : لا إله إلّا اللّه الحىّ القيّوم ، قد سعد من يدخلني . قال اللّه جلّ جلاله : و عزّتي و جلالى لا يدخلها مدمن خمر ، و لا نمّام ، و لا ديّوث ، و لا شرطيّ ، و لا مخنّث ، و لا نبّاش ، و لا عشّار ، و لا قاطع رحم ، و لا قدريّ : خداوند بهشت را يك خشت از زر و يكى از سيم كرد ، و ديوارها از ياقوت و سقف از زبرجد پرداخت ، و ريگ از مرواريد و خاك از زعفران و مشك بويا ساخت ، پس فرمان كرد كه سخن كند . عرض كرد : لا إله إلّا اللّه الحىّ القيّوم سعيد شد آنكه در من درآيد . خداوند سوگند ياد كرد كه داخل اين بهشت نمىشود نه آنكه پيوسته شرب « 4 » مدام كند ، و نه آنكه نمام باشد ، و نه ديوث « 5 » ، و نه عوانان « 6 » شحنه « 7 » و نه مخنّث « 8 » و نه نبّاش « 9 »
--> ( 1 ) . ستبر : بزرگ ، گنده ، معرب اين كلمه سطبر است كه در فارسى هم زياد به كار مىرود . ( 2 ) . مضغ : جويدن . ( 3 ) . طحن : نرم كردن ، آرد كردن . ( 4 ) . يعنى دائما شرب خمر كند . ( 5 ) . ديوث : مردى كه در حق زن خود غيرت نداشته باشد . ( 6 ) . عوانان : ياران و حكومت كنندگان . ( 7 ) . پليس ، نگهبان شهر از طرف حكومت . ( 8 ) . مخنّث : مردى كه حاضر شود با او وطى كنند . ( 9 ) . نباش : كسى كه نبش قبر كند و كارش كفن دزدى باشد .